![]() |
![]() |
|
| آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی/راستی شعر مرا می خوانی؟/نه دریغا هرگز ... |
|
دوستان عزیزم سلام. شرمنده بابت این که مدت هاست بهتون سر نزدم، هر وقت هم که شما به زمزمه های تنهایی من سر زدید، با پست های قبلی روبرو شدید. به هر حال، امروز با یه شعر جدید -که همین امروز نوشتم- به روزم. این شعر را هنوز برای هیچ کس نخوندم و خلاصه از هیچ فیلتری رد نشده. پس شدیدا منتظر نظرات و راهنماییتون هستم.
و اما شعر... دلتنگ می شوم و تو را بغض می کنم با فکر ناتمام شما بغض می کنم تکرار می شوم و به فردا نمی رسم مبهوت مانده ام که چرا بغض می کنم؟ پایان قصه ها که همیشه کلاغ نیست شاید مسافری که تو را ... / بغض می کنم بیگانه ای درون خودم ضجه می زند با اسم من برای شما... بغض می کنم یلدای سرد غربت من چند ساله شد فریاد می زنم که "خدا..." بغض می کنم شعری که سال ها به تو پیوند خورده بود خشکیده کنج خاطره ها... بغض می کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:4 توسط فرشته بحرانی |
|
|
سلام. اين روزها اصلا حال و هواي خوبي ندارم... تمامي راه ها را به سمت دلم مسدود كردم و تو خاطرات دور و نزديكم دست و پا مي زنم... بغض هام رابي صدا تو گلوم فرياد مي زنم و اشك هامو بي بهونه با سجاده ام قسمت مي كنم. راستش اصلا قصد آپ كردن نداشتم... يعني حوصله اش را نداشتم ... اما خوب با خودم فكر كردم بقيه چه گناهي كردند كه بايد حالا حالا ها وقتي به اين وبلاگ سر مي زنند با يه صفحه ي تكراري روبرو بشوند؟ ... اين پست را مي ذارم به ياد روز هايي كه... روزهايي كه با امروزم خيلي فرق داشت!
سپيدهايم را غزالي برد وغزل هايم را سپيدي خيالت! هنوز هم نمي دانم وزن غزل هايم را در كدامين سپيده به نگاهت بخشيدم؟ چرا اسمي در همه ي سپيد هاي خاكستري _به قافيه و رديف_ تكرار مي شود؟ و چرا عاشقانه هاي ديروز بين مدرنيزه ها پرسه مي زنند؟ اما، هرچه باشد بين همه ي اين سرگيجه ها باز هم تو را به همان سنت ديروز غزل مي سازم.
پاورقي: راستي يادم رفت: چيزي تا پايان سال نمونده ... يادمون باشه موقع گفتن "يا مقلب القلوب والابصار... يا مدبر اليل والنهار... يا محول الحول والاحوال ... حول حالنا الي احسن الحال" براي همه دعا كنيم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:15 توسط فرشته بحرانی |
|
|
مثل همیشه بدون مقدمه تقدیم به تو!
دريا بدون موج تو دريا نمي شود۱ امروز هم بدون تو فردا نمي شود حالا تمام عقربه ها ايستاده اند↓ در انتظار معجزه... اما نمي شود لبخنهاي مضطربم باز دلخورند چون اشك ها بدون تو ديوانه مي شود اين گريه هاي يخ زده پشت مرا شكست گل خنده هاي مرده شكوفا نمي شود بايد تمام خاطره ها را مرور كرد شايد يكي- دو نقطه ي ... اما نمي شود اين اشتراك گم شده بين من و تو باز گم مي شود درون غزل ... يا نمي شود وقتي تمام خاطره ي چند خطّي ام در تنگناي هق هق من جا نمي شود↓ گم مي كنم تو را و خودم را در اين غزل شايد كسي شبيه تو پيدا.../ نمي شود! *** ديوارهاي فاصله بغض مرا شكست ديگر غزل بدون تو معنا نمي شود
..................... ۱- مصرعی از اقای قاسم صرافان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 21:45 توسط فرشته بحرانی |
|
|
همیشگی ترم اين روزها... كمي کمتر شبيه تر به هميشه ، ببین... ولي کمتر كسي درون سرم فال مي زند، اين بار: "گداخت جان كه شود كار دل..." ولي كمتر چگونه عادت هر روز من شدی؟!... گاهي به يك نگاه تو من قانعم... گهی كمتر شنیده ام كه تو هم گاه... آه، مي دانم: قرار بين من و تو: شباهتی كمتر دو خط صاف و موازی، بدون برخوردیم در امتداد مسيري كه عاشقی كمتر↓ مسافرش شده تا انتهای بي برخورد مگر به شرط شکستن!... و زندگی كمتر↓ تمام حادثه ها را ردیف مي چيند شبيه خواب قشنگ عروسكي...كمتر!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط فرشته بحرانی |
|
|
يك غزل در همه ي شهر، مكرر رقصيد مرگ بر حادثه ي غم زده يكسر رقصيد شاعري با تپش قلب تو طبعش گل كرد بي خبر بود ز مرگ خود و بي سر رقصيد
-دوازدهم دی ماه 86 -
۲- دلم به جای تو اسم تو را بغل کرده میان خواب دوتا واژه را غزل کرده یکی تو -قافیه های غزل تویی- ... بعدی منم که مثل ردیفی تو را بغل کرده -چهاردهم دی ماه ۸۶- |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:18 توسط فرشته بحرانی |
|
|
سلام . قبل از اين كه از شما براي خوندن شعر جديدم دعوت كنم اجازه بديد يه خبر جديد بدم : همون طور كه خودتون بهتر از من مي دونيد خوانندگان هر وبلاگي دو دسته اند: يه عده كساني اند كه هيچ وقت آدم را نديدند و نمي بينند و نخواهند ديد و... و يه عده هم هم كساني اند كه نويسنده وبلاگ را مي شناسند... با اين اوصاف فكرام را كه كردم ديدم بهتره از اين به بعد به عنوان اسم نويسنده مشخصات كاملم ( يعني نام ونام خانوادگي ) را بنويسم تا اگه يه روز يكي از شعرام خوشش اومد و خواست تو دفترش يادداشت كنه بدونه اون پايين به جاي اسم شاعرش چي بنويسه! (بابا اعتماد به نفس!!) پس از امروز پست هاي جديدم را با اين اسم روي وبلاگ مي ذارم: فرشته بحراني. اميدوارم از خوندن شعر جديدم لذت ببريد. منتظر انتقادات و راهنمايي هاي شما هستم. يا علي...
خواستم تا غزلم را به تو پایان ببرم شاید این خشکه غزل را پی باران ببرم
جغد تکرار به ویرانه شعرم می خواند گرچه "هو هو"ی غزل را پی درمان ببرم
حرف من پیله ی پروانه ی شعرم شد و بعد کنج زندان به غزل های که ایمان ببرم؟
قرن سیمان هنرم را به سیاهی آلود باید این تب زده را از دل سیمان ببرم
باید از شعر و غزل های شعورم ببُرم نان آجر شده ام را پی ایمان ببرم
گم شدم بین غزل ها و به شک افتادم: طاقتم هست غزل را به تو پایان ببرم؟
***
عاقبت قافیه ها گیج و موذن بر بام کاش این قافیه ها را پی انسان ببرم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:0 توسط فرشته بحرانی |
|
|
دوباره ثانيه ها مانده اند پا برجا دوباره قافيه ها مانده اند بي معنا چگونه دل به تو دادم ، خودم نفهميدم ولي دلم به هواي تو دل بريد از ما بريد و رفت و نديدم كجا نشست اين بار ولي يقين كه تو را برگزيده او از ما يكي نبود و يكي بود و هيچكس جز تو ورق نزد به نگاهي حكايت ما را هنوز قصه ي من بي كلاغ و بي خانه به سر رسيده حكايت ، نبود ها برپا *** دوباره صفحه ي آخر سفيد ماند اينجا نديده خواب جديدي براي من اما، شبي شنيدم از او اين سزاي خودخواهيست نوشته آخر اين قصه را خودش تنها
بايد اين بار غزل با خودم آغاز شود آخرش قافيه با اسم توهم ساز شود بيت هاي غزلم پر شده از تنهايي شايد اين بار كسي قافيه پرداز شود فال يلدا و تو يوسف گمگشته ي عمر راز دار دل من خواجه ي شيراز شود خواستم هرم نگاه تو به يك گوشه ي چشم بال پرواز و غزل عرصه پرواز شود باز هم واژه ي "من" بين غزل ها گم شد با همين گم شدنم ، مشت دلم باز شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:33 توسط فرشته بحرانی |
|
تو آخرین غزلی: نغمه ای جسورانه بدون وزن و ردیفم ببین: غریبانه
تو را به قافیه هایم سپردم و رفتم هزار آینه تکرار شد صمیمانه
میان فصل چهارم رسیده بودی تو به پیشواز حضورت: دلم بهارانه
هوای حافظ و یک شب تفالی با تو حریص دیدن یوسف: ببین چه گرگانه
تو را میان غزل های دیشبم آرام به نیل دادم و فرعون هم صبورانه
به انتظار غزل های تازه اش با تو کنار نیل قدم می زند عجولانه *** دوباره قافیه هایم سماع می رقصند غزل غزل به هوایت ببین چه رندانه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:21 توسط فرشته بحرانی |
|
|
سلام به همه دوستانم .
شرمنده بابت تاخیری که در آپ شدن وبلاگم پیش اومد و باز هم شرمنده به خاطر مدتی که نتونستم بهتون سر بزنم. باور کنید خیلی شدید گرفتار بودم اما خوشبختانه به خیر و خوشی گذشت و خوب تونستم از عهده وظیفه ای که قبول کرده بودم بربیام.
با همه این اوضاع با یه کار کوچولو در خدمتتونم. امیدوارم خوشتون بیاد.
سکوت راز دلم را دوباره افشا کرد نگاه فاصله ها را دوباره معنا کرد سکوت تلخ نگاهم شکسته شد انگار نگاه مشت دلم را به یک غزل وا کرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 14:10 توسط فرشته بحرانی |
|
|
سلام. اجازه بدید همین اول کار تشکر کنم از همه دوستانی که در مورد پست قبلی نظر داده بودند و منو شرمنده محبت هاشون کردند. امیدوارم لایق این همه محبت باشم. امروز هم با چند تا کارجدید در خدمتم. امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید. سربلند باشید. یا علی...
۱. در انجماد خاطره فکری مذاب شد تصویر ناتمام رهایی حباب شد تصویب شد که پاک کنیم هرچه دیده ایم یک خنده یک کرشمه جهانم خراب شد
۲. وقتي كه در من حس مردن جان بگيرد شعري به وزن عاشقي پايان بگيرد
شعري كه مي خواهد ببارد تاخود صبح
بر ناز چشمانت ، بلا گردان بگيرد
۳.
باید به قافیه هايم دوباره سر بزنم از وزن و قافیه طرحی سپيدتر بزنم
طرحی شبیه نگاهت؛ سپید و خوش آهنگ
شاید به سمت نگاهت دوباره پر بزنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:12 توسط فرشته بحرانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دوستان ایران مانیا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|